تبليغاتX
به جای آن هزاری سبز...
به جای آن هزاری سبز...
پراکنده ها
اگه سری به وبلاگهای همسایه بزنید میبینید که خیلی هاشون دیگه رسما کار نمیکنن یا به ادرسهای دیگه و "سمت و سو" های دیگه رفتن و اگه روزگار قدیم بعضی از اونا رو هم یادتون بیاد متوجه میشید که مهاجرت هم مثل کنکور مثل یه قیف میمونه.

سمت نازک قیف مال قبل از مهاجرته. مهم نیست که چه رشته ای داری یا از کدوم سطح اجتماعی هستی یا چه تفریحاتی رو دوست داری یا اصلا چطور زندگی میکنی. مهم اینه که میخوای بری یه جای دیگه. باید اسسمنت بگیری و ایلتس بدی و لاج کنی. پس همه حرفها مشترکه و کمک کردن معنای روشن و مقدسی داره و توقعات هم واضح تر و عقلانی تره.

اما سمت گشادش بعد از اومدن به کشور استرالیاست. هر کی یه جور زندگی میکنه. یکی با گشت و گذار حال میکنه یکی با رفتن به کلاب یکی با امتحان همه چیزای ممنوعه. همه اومدن که راحت تر و سالم تر زندگی کنن و چطور زندگی کردنشون تنوعی داره به اندازه همه راههایی که جلوی پای یه آدم آزاد قرار داره. اینه که حرف مشترک کمتر میشه و کمک کردن و کمک خواستن هم معنای گنگی پیدا میکنه. از توقعات هم بگذریم.

برای همین باید به زودی خونه تکونی وبلاگ های همسایه رو هم شروع کنم. دلیلی نداره که کار بیربط کرد و آدرس عوضی داد. همیشه از رک بودن و حرف رک شنیدن خوشحال شدم.

بذار از دغدغه های اینروزام بنویسم. شاید بعدها بتونم قضاوت کنم که با زندگیم چه کردم.

فکر میکنم همه ماها یه جایی توی اعماق وجودمون خودمون رو مرکز عالم میدونیم. شاید هم یه جایی توی اون پستوهای روحمون از بلا و مصیبتی که سر یه دوست میاد کمی خوشحال میشیم. این دومی میتونه نتیجه عینی اون اولی باشه. کمتر کسی اینقدر صراحت یا شجاعت یا ظرافت داره که این موضوع رو به راحتی بگه. حالا من چرا دارم میگمش برای اینه که بگم درست در عین داشتن این حس که " تو از همه بهتری و هر کسی یه چیزی از تو کم داره" همه ما لحظه هایی رو تجربه کردیم که بعد از گذشت سالیان به خوبی میتونیم درک کنیم که در موقعیتی بودیم که برای یه نفر دیگه خیلی بیچاره یا بدبخت یا شوت یا از مرحله پرت یا هنوز توی اول راه یا ول معطل یا مفلوک جلوه کردیم. معمولا ذهن باهوش ما این لحظه ها رو از حافظه مون پاک میکنه تا راحت تر زندگی کنیم. من میخوام چندتاشون رو به یاد بیارم. میخوام چندتاشون رو بنویسم.

تازه رفته بودم سرکار. و تازه عاشق شده بودم. همه چیز برام تازگی داشت. قدم که بر میداشتم انگار زمین تکون میخورد. من تکونشم رو میفهمیدم. بهم نیرو میداد. گفتم که انگار مرکز عالم بودم. رفته بودم شرکت ساپکو و با کارشناس کارفرما روی موضوعی صحبت میکردم. نمیدونم صحبت از چی شد که ازم پرسید شما برای اینکار چقدر پول میگیرید. منظورش البته شرکتمون بود و برای کل کار. اما من درست نفهمیدم و فکر کردم حقوق منو میخواد بدونه و دراومدم که : ساعتی 450 تومن! نگاهش و چرخش سرش رو یادم نمیره. با خودش چی فکر کرد؟ و من در نگاه اون چقدر از مرکزیت عالم فاصله داشتم؟

توی دانشگاه بعد دو سال خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم سر و وضعم رو عوض کنم. بگذریم که بعدها فروغ بهم گفت که اگه همون جوری باقی میموندم ممکن نبود ازش بله بگیرم! یادش بخیر اون شلوار جین خوش دوخت و خوش رنگ لیوایز که مامان از همکارش برام گرفته بود و اون کفش های لژدار قهوه ای جون دار که از یه پاساژ زیرزمینی توی کرج خریده بودیم. داشتم از دانشکده مکانیک میرفتم عمران. یه شال گردن داشتم که خیلی درب و داغون بود. یعنی با بقیه لباسهام جور نبود و من اینو نفهمیده بودم تا وقتی که اون روز، موقع اون عبور یه پسری به همراهش گفت شالشو دیدی؟ دیگه نفهمیدم بعدش چی گفت. اما اگه اون روز دورترین آدم به مرکز عالم رو از اون دو نفر می پرسیدید احتمالا گزینه اولشون من بودم.

فکر نکنید که من از این لحظه ها حس ناراحتی به خاطر دارم. نه. ابدا. درست در همون لحظه حس من در مرکز عالم بود. بهترین آدم روی زمین. باید ده سالی بگذره که آدم بتونه از بیرون به این اتفاقات نگاه کنه. نظیر این لحظه ها الان هم به وجود میاد و دلیل اصلیش هم تکلم به زبان غیر مادریه. مخصوصا وقتی میخوام با سام پیش بچه های دیگه صحبت کنم. اینقدر نمونه اش زیاده که اگه بخوام بنویسم تا صبح باید بشینم پای کامپیوتر.

بودن توی این موقعیتها بعدها که بهش نگاه میکنی بهت یاد میده که قضاوت همیشه آخرین کاری باشه که راجع به دیگران انجام میدی. قضاوت امر مهمیه و نباید بر اساس برداشتهای آنی باشه. بهت یاد میده که درست در همون لحظه که با پیش زمینه مرکز جهان بودن یکی دیگه رو بدبخت و مفلوک و عقب مونده میبینی ممکنه همین نگاه از طرف یکی دیگه روی تو باشه و برای نگاهش هم دلایل زیادی بتونه نشون بده. بهت یاد میده وفتی یکی دیگه رو توی خواب میبینی ممکنه خودت خواب یه نفر دیگه باشی.

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم               دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

خوش به حال حافظ که وقتی مینوشت منزلش ویران بود و خانه اش آباد. ما که فعلا خانه خرابیم و منزلمان انگار که از آن ما نیست. به هر حال قصد من ناله و زاری نیست. روزگار سختی که بر ایران و ایرانی می رود نه قابل کتمان است و نه به سادگی میتوان راه حلی برای آن جست. وقت دیر است و باید تمام کنم.

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط علی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود