گرفتم و حسابی مشت و مالش دادم طوریکه از خنده غش کرد. بعدشم مامانش مارو دعوا کرد چون داشت با مامانم تلفنی صحبت میکرد. گفت که داره دو تا بچه رو بزرگ میکنه!!!!
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:36  توسط علی
|
بالاخره بعد از بیش از 15 ماه نجابت و خویشتنداری، یه نامه فرستادم دم خونه کیس افیسر گفتم که ای مسول خوش خیال، من مث یه جنتلمن بیش از 15 ماهه که سراغتو نگرفتم ولی رسم افیسری اینه؟ زود بگو وضع من چطوره تا نیومدم کانگروستان رو خراب نکردم روی سرتون.
القصه بعدش دیدم که یک جنتلزنی (همون خانم محترم هستش) ایمیل زد و گفت کیس افیسر شما عوض شده و آقای اندرو چنینگ فرد جدید هستن. ضمنا توی فرم 80 یه دوره سه ماهه 10 سال پیش چکار میکردی؟ خب بهش گفتم عقل کل آدم بین لیسانس و فوق لیسانسش یه دوره سه ماه هم نمیتونه بیکار بمونه؟ باید به شما جواب پس بده؟
بعدش فکر کنم خودش فهمید خیط کاشته، ورداشت نامه نوشت گفت که بگو ببینم مقصودت از مهاجرت چیه؟ بردار بنویس. بعدشم بگو میخوای بیای اینجا چه کاره بشی؟ بعدشم اینکه رزومه ات رو هم بده بچه ها برات کار پیدا کنن. خب منم با کمک دوستان که از همشون ممنونم این مدارکو فرستادم. فعلا هم دیگه خبری نیست.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:29  توسط علی
|
شیرین کاریهای سام هر روز بیشتر و بیشتر میشه. داره یواش یواش میره توی 5 سالگی. چهار سالی که مثل برق و باد گذشت و حالا یه پسر که واسه خودش عقایدی داره پیش روی ما وایساده.
توی نیایش بر میگشتیم خونه. میگن پرس و جوی بابا از روزی که به پسر گذشته برای روابط آینده شون مفیده. منم گفتم یه آینده نگری بکنم و باب صحبت در مورد امروز چی کار کردی و نهار چی خوردی رو باز کردم. گفتم بابا توی مهد کودک کی براتون غذا میپزه؟ گفت که خاله رضوان. گفتم پس اون خاله قبلیه که براتون آشپزی میکرد و اسمش خاله آذر بود چی؟ گفت که "اون بنده خدا رفته رحمت خدا!!!!!!!!!!!!" نمیدونم اینو از کجاش درآورد یعنی کسی از همکارای خاله آذر به شوخی بهش گفته؟
یه صبح هم تا از خواب پا شد پرسید: مامان، امروز فردائه؟ آخه سام به همه زمانهای گذشته میگه دیروز. همه روزهایی هم که هنوز نیومدن فردائن. حالا جواب این سوال به جز خنده های کشدار ما چی میتونه باشه که بهش بر نخوره؟
توی یه ترافیک بدجور که هزار گره شده بود، توی کمربندی شهریار گیر کرده بودیم. یک ساعت معطل شدیم. اونم روزی که دو ساعته از اراک رسیده بودیم اونجا. اعصابم بد جوری تحریک شده بود. شروع کرده بودم به قر زدن که یواش یواش شدت صدا بالا رفت و به داد و هوار رسید. سام هم نشسته بود و جیکش در نمیومد. شبش که از کرج بر می گشتیم تهران یه جایی یه خورده ترافیک بود و سرعت ماشین کم شد. سام گفت: بابا، نیمخوای داد بزنی که از دست این مملکت نجات بشی؟
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:43  توسط علی
|
این قصه داره به آخر میرسه. قوانین و رویه های جدیدی دارن معرفی میشن و یواش
یواش دارم احساس میکنم اطلاعات من هم در مورد روند مهاجرت دارن رنگ و بوی قدیمی
بودن میگیرن. چاره اینه که آخرین قسمت قصه رو بنویسم و تمام. تمام و خلاص.
از روش ارزیابی و اسسمنت شروع کردیم. امتیاز و شرایط اقدام برای گرفتن ویزا رو
گفتیم. لاجمنت آنلاین رو هم توضیح دادیم. موضوع داغ و مهم این روزها یعنی اسپانسر
ایالتی رو هم بررسی کردیم و حالا مرحله بعد از لاجمنته. یعنی ضمیمه کردن مدارک به
پرونده آنلاین و اگه خدا بخواد منتظر موندن واسه گرفتن ویزا. یادتون نره مطالب زیر
برای ویزای 175 و با اطلاعاتیه که من حوالی شروع سال 1388 دارم. برای 176 بعضی لینکها یه کمی فرق داره.
بعد از لاجمنت که در واقع یعنی پرداخت پول از طریق کارت اعتباری و گرفتن یه
شماره اختصاصی به نام TRN براتون یه ایمیل میاد که اطلاعات
مهمی توش هست. بعضی اطلاعات پرونده شما به اضافه لیست مدارکی که باید بفرستید به
اضافه توضیحاتی راجع به روش اسکن مدارک، روش ضمیمه کردن فایل، روش تصحیح یا تغییر
اطلاعات پرونده شما. اگه این ایمیل رو خوب بخونید نیازی به خوندن این پست هم نیست.
بعد هم اگه با TRN و سایر اطلاعات شخصی تون توی این
آدرس برید میبینید که یه پرونده براتون باز شده. از این به بعد هر وقت گفتیم
پرونده یعنی اینجا.
اول اینکه لیست مدارک درخواستی به صورت عادی برای نفر اصلی یه همچی چیزیه:
(یادتون نره که مدارک فارسی باید ترجمه رسمی بشن.)
شناسنامه، پاسپورت، مدارک تحصیلی، مدارک کاری، کارنامه ایلتس، نامه اسسمنت،
عکس، گواهی تسلط به زبان فارسی، نتایج آزمایش پزشکی و گواهی عدم سو پیشینه.
برای دوستان مزدوج عقدنامه اضافه میشه و برای همسر و فرزند بیش از 18 سال شناسنامه،
پاسپورت، عکس، کارنامه ایلتس، نتایج آزمایش پزشکی و گواهی عدم سو پیشینه درخواست
میشه. اگه امتیاز همسر رو استفاده کرده باشین مدارک تحصیلی و کاری ایشون هم باید ضمیمه
بشه. بسته به شرایط و مورد ممکنه فرم 1022 یا 80 هم توی لیست شما باشه. یا اینکه
به جای فرم 80 یه لینک اتوماتیک توی پرونده تون اضافه میشه که محتویاتش عین فرم 80
هست و باید آنلاین پرش کنین. توی اسمش یه چیزایی داره مثل Character assessment. برای بچه های زیر 18 سال هم فقط شناسنامه، پاسپورت، عکس،
نتایج آزمایش پزشکی ذکر میشه.
دوم اینکه کلا هیچ مدرکی رو شما به صورت کاغذی ارسال نمیکنید و همه مدارک توسط
خودتون اسکن و آپلود یا ایمیل میشه. برای آپلود کردن باید به این
آدرس برید. رمز عبوری که میخواد همون رمز عبوریه که موقع تکمیل فرم های آنلاین
لاجمنت استفاده کردید و البته اگه بعد از گرفتن TRN عوضش کردید
باید از رمز جدید استفاده کنید. ترجمه ها باید ترجمه رسمی باشه که قبلا نکاتش رو
توی بخش اسسمنت توضیح دادیم.
سوم اینکه اسکن با وضوح 96 به بالا قبوله. حجم یه فایل از 1 مگابایت بیشتر
نشه. فرمت های قابل قبول اسکن و سایر نکات توی این
آدرس هست. اگه یه فایل مثل عقد نامه بیشتر از این حجم شد اونو به چند بخش
تقسیم کنید و با پسوند Part1, Part2 و مشابه اون بفرستید. توصیه من برای مدارک ترجمه
شده اینه که اول تمام صفحات ترجمه رو اسکن رنگی کنید (به همراه مهرهای وزارت
دادگستری و خارجه ) و بعد اسکن رنگی اصل مدرک رو بهش اضافه کنید. راه دیگه هم هست
که توی ایمیل توضیح داده و چون برای اسکن سیاه و سفیده و ما همه توی ایران اسکنر
رنگی داریم توضیحش نمیدیم. اسم گذاری مدرک هم قواعدی داره که تو آدرس بالایی هست.
نکته مهم استفاده از حروف و اعداد و عدم گذاشتن فاصله (space) است.
چهارم اینکه بعد از آپلود کردن مدرک نمیتونید از پرونده حذفش کنید پس حواستون
باشه موقع ضمیمه کردن خرابکاری نکنید و مثلا یه فایل ناقص رو آپلود نکنید. کلا 60
فایل میشه آپلود کرد. اگه بیشتر شد ایمیل هم میشه کرد. آدرسش توی اون ایمیل اولی
که براتون میاد هست.
پنجم اینکه همه مدارک رو باید تو فاصله 28 روز بعد از لاجمنت ضمیمه کنید. حالا
اگه شد 31 روز کسی سرتون رو نمیبره ولی بهتره رعایت کنید و مدارک مهم و حتمی رو از
قبل آماده داشته باشید. چند تایی محل بحث و استثنا اینجا هست:
استثنای اول نتایج آزمایش پزشکی و عدم سو پیشینه است که میتونید نفرستید تا
افیسر پرونده خودش ازتون بخواد. اینکه کدوم راه بهتره بحث بیمورد و بی نتیجه ایه.
یه تصمیم بگیرید و همونو عمل کنید. راجع به این موضوع توی وبسایت دیاک مطالبی هست که
شما رو کمی راهنمایی میکنه.
استثنای دوم نامه تسلط به زبان فارسیه که بعضی ها نفرستادن و ازشون خواسته
نشده. خب ما جد و آباد و محل تحصیلمون ایرانه و معموله فارسی رو خیلی خوب بلدیم.
اما توصیه من اینه که این رو استثنا نکنید و گواهی رو بگیرید و بفرستید.
بحث سوم مدارک سابقه کاریه که تجربه قویا ثابت کرده دیگه یه نامه خشک و خالی
سابقه کاری کافی نیست و باید حداقل یکی از مدارک گواهی سابقه بیمه، فیش حقوقی،
صورتحساب بانکی پرداخت حقوق و قرارداد کاری رو زد تنگش. توصیه من ارسال نامه سابقه
کار + فیش حقوقی دو دونه برای هر سال و گواهی سابقه بیمه برای کل دوره چهار ساله
اخیره.
بحث چهارم ایلتس همسر و فرزندان بالای 18 ساله که الزامی به ارسالش توی 28 روز
نیست. میتونید اصلا این رو نفرستید و پولش رو برای هر نفر حدود 3000 دلار استرالیا
پرداخت کنید یا اینکه وقتی افیسر خواست ارسال کنید. هماهنگی برای امتحان با
خودتونه و بهتره حواستون خیلی جمع این قضیه باشه.
ششم اینکه توی پرونده هم این چک لیست مدارک هست و اگه افیسر بیاد و بررسی کنه
یه تغییراتی توش پیدا میشه. اولش همشون required هستن. بعدش
که افیسر اومد اونایی رو که قبول کردن met میشن و
اونایی که نیاز به بررسی بیشتر داره یا ازتون میخواد رو requested میشه. خیلی
هم دقیق نیست اینکار و توش استثنائاتی هست. بستگی به حال و روز و شخصیت افیسر و
همکاراش هم داره. توی پرونده فرمهایی که برای آزمایش پزشکی باید پر کنین به صورت
لینک هست که باید چاپ بگیرید و ببرید پیش دکتر (خدا بد نده). اگه بعدا فهمیدید
چیزی رو جایی غلط پر کردید یا آدرستون عوض شد یا شرایطتون عوض شد (مثل کار جدید)
نترسید. سه تا فرم هست برای اینکار. 1022 برای تغییر شرایط. 1023 برای پاسخ اشتباه
و 929 برای تغییر آدرس. پر کنید و ضمیمه کنید.
هفتم اینکه هفت تا آسمونتون پر ستاره باشه. باقی بقای شما. مدارکو ضمیمه کنید
و بیخیال ویزا بشید. برید دنبال زندگیتون. کار و کسبتون رو توسعه بدید. برید سفر.
ایرانگردی. جهانگردی (بعضی ها میگن این یکی برای ویزا خوب نیست چون کارهای امنیتی
رو کند میکنه ولی من موافق نیستم). کتاب بخونید. عاشق بشید. خوب باشید. ویزا مث
کنکور نشه براتون. هر چند برای ما کنکور هم مث کنکور نشد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:24  توسط علی
|
این مطالب رو یکی از دوستان خوب و نازنین دوران دانشگاه که الان مقیم ملبورنه برام میفرسته و با اجازه خودش با کمی دستکاری اینجا میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. ازش هم خیلی خیلی خیلی ممنونم. به یاد اون روزای خوب...
کتابخانه به مجموعهای از اطلاعات و
منابع و خدمات اطلاعاتی گفته میشود که توسط یک نهاد عمومی، خصوصی یا یک شخص
نگهداری و اداره میشود. از نگاه سنتی، کتابخانه به طور معمول به مجموعهای از کتابها گفته میشود . (به
نقل از WWW.Wikipedia.com)
چند وقتیه بخشی از وقت روزانه رو تو کتابخونه نزدیک خونمون یعنی کتابخونه پرستون Preston Library سر می کنم، هم فاله و هم
تماشا! نسبت به ایران که شاید هر چند سال یکی دو دقیقه بود (اونم شاید!) پیشرفت
خوبی داشتم، نه؟
حالا شاید
بپرسید چرا؟ مگه چت بود که نمیرفتی کتابخونه؟ شایدم اونجا ادای آدمای با فرهنگو
میخوای دربیاری کتابخونه شده بهونه ات؟ شایدم ....؟
نه بابا خودتونو
خسته نکنید موضوع خیلی ساده شروع شد: اوایل که تازه لپتاپ گرفته بودم دنبال
اینترنت میگشتم که آدام (همخونه ایم که مال ویتنامه) گفت اگه میخوای از اینترنت مجانی
استفاده کنی میتونی یه سری هم به کتابخونه بزنی. خلاصه منم در اولین فرصت بار و بنه مو ور داشتمو رفتم کتابخونه. بعد از پر کردن یه فرم و ثبت نام، کارمند کتابخونه یه
کارت عضویت و چندتا فرم و بروشور دیگه بهم داد. جالب اینجاست که با همون کارت میشه
از خدمات چند تا کتابخونه دیگه زیر مجموعه محله Darebin هم استفاده کرد! بعد از
همون کارمند کتابخونه پرسیدم چطور میشه اینجا از اینترنت استفاده کرد که بهم جواب
داد اگه لپتاپ داشته باشی به شما یه نام کاربری و رمز عبور میدیم که میتونید به
اینترنت بیسیم (wireless)
وصل شید و حالشو ببرید وگرنه باید واسه استفاده از دستگاههای کامپیوتر کتابخونه،
جا رزرو کنید که احتمالا واسه روز یا روزای آینده جا داره.
اینجا کتابخونه
ها واقعا مفیدن، علاوه بر خدمات مرسوم مثل امانت گرفتن کتاب و سی دی و استفاده از
کتب مرجع ، گردهمایی و جلسات آموزشی جالبی هم دارن که هفته ای یکی دو بار برگزار
میشه مثلا یکبار که واسه امانت گرفتن DVD
فیلمهای آموزشی و اطلاعات ملل رفته بودم دیدم که واسه "کارگاه آموزشی تعمیر و
نگهداری دوچرخه برای تازه کارها" اطلاعیه زدن که هر کس میخواد ثبت نام کنه،
منم واسه کنجکاوی و پیدا کردن دوست احتمالی رفتم ثبت نام کردم. جالب اینه که صبح
روز برگزاری کارگاه یه پیامک یادآوری از
طرف کتابخونه دریافت کردم که زمان و مکان کارگاهو دوباره اطلاع داده بودن! (تعجبم
بخاطر تابعیتمه).
خلاصه بعد از
ظهر که داشتم میرفتم واسه کارگاه آموزشی،
هی پیش خودم میگفتم آخه خرس گنده خجالت نمیکشی با 180 سانت قد و سی و خورده ای سن
داری میری کارگاه آموزشی دوچرخه بازی اونم واسه تازه کارا! بالاخره رسیدم و از چند دقیقه وقت باقی مونده
واسه تحویل چیزایی که امانت گرفته بودم استفاده کردمو رفتم سالن کنار کتابخونه که
محل برگزاری کارگاهه بود. وارد که شدم فکر کردم اشتباه اومدم از پسر بچه 8-9 ساله
تا پیرمرد و پیرزن 70-80 ساله شرکت کرده بودند بعضی از زوجها هم با هم دیگه با
اشتیاقی که انگار که اومده بودن تفریح و سینما، چند تایی هم که معلوم بود از اون
دوچرخه سوارهای خبره آماتورن با لباس ورزشی مخصوص دوچرخه سواری اومده بودن.
خلاصه بعد از چک
کردن اسمم با مسوول کارگاه بهم یه جزوه تعمیر و نگهداری دوچرخه ، یه مداد و کاغذ،
و دو سه تا کاتالوگ تبلیغاتی عالی شرکتهای معتبر فروشنده دوچرخه تو استرالیا رو
داد(جالبه که تو استرالیا فعلا هیچ شرکتی دوچرخه تولید نمیکنه با اینکه مردمش عاشق
دوچرخه سوارین.) مدرس کارگاه هم یه پیرمرد خبره با لهجه آلمانی بود که صاحب یه
فروشگاه و تعمیرگاه دوچرخه تو خیابون High تو محله Preston بود و خیلی از شرکت کننده ها
بهم میگفتن که واسه تعمیر رفتن به تعمیرگاهش و آدم وارد و منصفیه. پیرمرد آلمانی
از سیر تا پیاز انواع تیوپ و لاستیک دوچرخه های کوهستان و کورسی و روش صحیح
تعویضشون تا وارسی و عیب یابی ترمز و دنده و زنجیر و ... واسمون توضیح داد. واسه
همشونم روی دو تا نمونه دوچرخه که با خودش آورده بود بطور عملی توضیح میداد. آخرشم
همه ازش تشکر کردن و آدرس مغازشو گرفتن. حین برگشت تو این فکر بودم که چرا اینجا اینجور
همایشها و فعالیتها با ذوق و شوق انجام میشه و کلی طرفدار داره ولی تو کشور خودمون
خبری از این جور برنامه ها نیست درحالیکه که واقعا هم امکاناتشو داریم و هم وقتشو؟
{یعنی دوچرخه نداریم؟ دوچرخه سوار نداریم؟ دوچرخه باز نداریم؟ یا از حال هم خبر نداریم؟ یعنی این چیه که ما نداریم؟ سوال مهمیه. شاید هم باید پرسید چیه که ما داریم که باعث میشه اینو نداشته باشیم؟!}
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:29  توسط علی
|
سام تازگیها خیلی شلوغی درست میکنه. مدام وسط حرف ماها میپره، مدام یه حرفو تکرار میکنه، مدام توی دست و پا میلوله. خلاصه معمولا روی اعصاب مشغول اسکی رفتنه. مخصوصا وقتی که میفهمه من و مامانش داریم در مورد موضوع مهمی صحبت میکنیم یا داریم یه فیلمو با اشتیاق و دقت میبینیم.
اینجور وقتا آروم موندن کار خیلی سختیه. یعنی در واقع عملی نیست. گو اینکه بچه هم باید بفهمه که هر کاری یه وقتی و یه جایی داره. یه بار که با همچی داستانی خیلی مامانشو عصبانی کرده بود، وقتی با شدت صوتی نزدیک ۸۵ دسی بل اینو شنید که "سام، خسته ام کردی! آروم بگیر" گفت که "مامان! منو به خدا پس بده یه بچه دیگه بگیر". مامانش گفت که چی میگی سام؟
خیلی جدی می گفت که اگه ناراحتی منو پس بده به خدا تا یه بچه دیگه بهتون بده.
بزرگ که بشه شاید چیزای دیگه ای هم بگه. نه؟ مث همون جمله معروف که اصلا چرا منو به دنیا آوردی؟
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:47  توسط علی
|
چطور میشه یه نفر از سرزمینی که توش به دنیا اومده و پدر و مادرش و پدران و مادران اونها تا چند نسل قبل هم همونجا به دنیا اومدن دل میکنه و میره به یه سرزمین دیگه، جایی که مردمش به زبون دیگه ای حرف میزنن، اعتقادات دیگه ای دارن، فرهنگ متفاوتی دارن، تعاریفشون از زندگی متفاوته و هزار تا اختلاف دیگه.
خیلی راحت میشه چند تا دلیل گفت که خیلی هاشون قدمتی به اندازه تاریخ دارن: آب و هوای بهتر، ثروت بیشتر، کسب و کار پر رونق تر، امکان توسعه و بهبود زندگی، حفظ اعتقادات چون توی سرزمین خودت مجبورت میکنن که ترک یا پنهانشون کنی، گریز از جنگ، فرار از تعقیب قانون، ماجراجویی، آزادی.
بعضی از دلیلها جمع میشن و یه دفعه یه دلیل بزرگتر میسازن مثل: امید بیشتر به پیشرفت فرزندان، بهره مندی اونا از تحصیلات بهتر و رفاه بیشتر، جهان وطنی شدن.
اما کی میتونه بگه مهاجرت کار ساده ایه؟ حتی اگه همه دلیلهای دنیا رو جمع کنی من فکر میکنم باز هم خیلی سخته. یه عزیزی میگفت سختی مرگ به دلیل اینه که همه آشنایی ها، همه خاطرات، همه دوست داشتن ها، همه یه عمر زندگی رو باید فقط توی یه لحظه بذاری و بری. اینه که مرگ سخته. و من فکر میکنم یه شباهتی هست بین این سختی مرگ و سختی مهاجرت. مخصوصا اگه به قصد برنگشتن باشه.
وقتی از مهاجرت بد میگیم همه یاد داستان درخت بدون ریشه میفتیم، اما مگه ریشه آدم توی خاکه؟ راستی ریشه آدم نمیتونه توی افکار و اخلاق و اعتقادات باشه؟ اما خاک رو مگه میشه نفی کرد و ندیده گرفت؟ ایران خاک پاگیر داره. گفته بودم یه جا، ایران مثل یه مادر کهن ساله شیرین زبونه مهربونه، با یه صورت دوست داشتنی و اخلاق خونگرم، به جوش و اجتماعی، با یه عالمه خاطره و قصه قشنگ، که با گفتنشون سرشار غرور میشی، میخندی، سرشار شرم میشی، گریه میکنی. پیرزنی که ادعای جوونی داره و این براش خیلی دردسر ساخته. گویی که ملت کهن سال بودن هم دردسر بزرگیه. آخرش میشه ازش دل کند و رفت یا نه؟
موضوع وقتی حاد میشه که یاد تغییر نسل میفتی. بچه تو فارسی رو یاد گرفته و تو ایرانو بهش نشون دادی و بعد میبریش یه جای دیگه. یه سرزمین دیگه. هر از چند گاهی میاری بهش ایرانو یادآوری میکنی طوری که اونو بفهمه (اگه بشه). بعد این بچه به سن ازدواج میرسه. اگه توی سرزمین جدید با یه نفر از یه سرزمین دیگه ازدواج کنه چقدر میشه مطمئن بود که بچه اون یعنی نوه تو ایرانو بشناسه؟ و فارسی حرف بزنه؟ حالا چقدر مهمه که بتونه یا نتونه؟ و آیا این مساله تو هست یا نیست؟ چیزی هست که تو باید بهش فکر کنی یا نه؟ و این خیانت تو به وطن هست یا نه؟ به خدا درد کشنده ایه....
داستان مهاجرت رو نمیشه با یه نوشته بامدادان جمعه تموم کرد. بازم بر میگردم به این قصه. ولی یادم افتاد که آخرین بخش از روند مهاجرت به سرزمین استرالیا رو که قولش رو داده بودم هنوز ننوشتم. اینم به زودی توضیح میدم و این مسیر تا آخر روشن میشه. اما اینکه کار درستی هست یا نه هنوزم حل نشده باقی میمونه. به دوستی گفته بودم دلایل مهاجرت باید خیلی شخصی و خیلی قوی باشه. و گرنه محکوم به شکسته. میتونم بگم این تنها مطلبیه که تا الان بهش اطمینان دارم.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 7:13  توسط علی
|
(ابن بطوطه غرناطه را چنین وصف می کند: شهری است که در دنیا چون آن شهری نیست... باغهای میوه، درختستانها، مرغزارهای پرگل و تاکستانها شهر را در میان گرفته اند و در آن بناهای با شکوه ساخته اند.
معنی نام آن در عربی معلوم نیست. فاتحانش بدان نام مسیحی گراناذا دادند که به معنی پردانه است و این شاید به علت داشتن درختان انار فراوان بوده است.
... اسپانیای مسیحی که آهسته آهسته امارتهای خود را استحکام و وحدت می بخشید و بر توانگری و ثروتش می افزود، بدین نواحی مسلمان نشین محصور در قلمروهایش، که دینشان به مسیحیت رنگ شرک و بی اعتقادی میزد و بندرهایشان دروازه های خطرناکی بودند که به روی سپاهیان دشمن کافر باز بودند، با خصومتی رشگ آمیز مینگریست...
... فردیناند و ایزابل ۳۰۰۰۰ سپاهی را به ویران کردن دشتهایی که آذوقه غرناطه را به عمل می آوردند برگماشتند...
در ۲۵ نوامبر ۱۴۹۱ ابوعبداله محمد عهدنامه ای را امضا کرد که افتخار و احترام غیر منتظره ای نصیب فاتحان ساخت...
با وجود این مردم غرناطه به تسلیم شدن ابوعبداله محمد اعتراض کردند و سر به شورش برداشتند و این شورش چنان ابوعبداله محمد را به وحشت افکند که کلیدهای شهر را به فردیناند تسلیم کرد و خود همراه با خویشاوندان و ۵۰ سوار از میان صفوف سپاهیان مسیحی گذشت و رهسپار امارت نشین کوهستانی شد که به عنوان یک فرمانروای تابع کاستیل می بایست بر آن حکومت کند. هنگامی که از میان گردنه ها میگذشت برگشت تا برای آخرین بار به غرناطه، آن شهر شگفت انگیزی که از دستش رفته بود، بنگرد. این نقطه مرتفع هنوز "آخرین آه امیر مور**" نامیده می شود. مادرش او را به خاطر سرشکی که اینک از چشمش روان بود ملامت کرد و گفت: چونان زنی بر آنچه به مردانگی نتوانستی حفظش کنی اشک میریزی.
در این میان سپاهیان اسپانیایی به درون شهر سرازیر شدند. کاردینال مندوثا صلیب سیمین بزرگی بر فراز قصر الحمرا بر افراشت و فردیناند و ایزابل در میدان بزرگ شهر زانو زدند تا سپاس خداوندی را که پس از ۷۸۱ سال اسلام را از اسپانیا برانداخته بود به جای آورند.)
یه جاهایی هست که وقتی داری رد میشی مدام باید بگی : وای چقدر قشنگه، چقدر زیباست. اونجارو ببین....
یه جاهایی هست که دوست داری بی هدف توش قدم بزنی، بدویی، نفس بکشی (عمیق و پرصدا).
یه جاهایی هست که هزار طیف سبز با هزار طیف خاکستری با هزار طیف قهوه ای توی هم میره و تو رو دیوونه میکنه.
یه جاهایی که تنهایی و اصالت از همه جا خودشو به رخ میکشه.
یه جاهایی که از ذوق خوشی گریه ات میگیره.
اگه فرصتی بود و دل هوای گشت و گذار کرده بود کردستانو فراموش نکنید. جاده سنندج به مریوان و جاده کامیاران به پالنگان (پلنگان). دریاچه زیوار و خانه کرد، مسجد جامع سنندج و قرآن نوگل (نگل).
خوش باشید و خوب بمانید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط علی
|
پراکنده ها بهترین نامی است که برای این نوشته ها میتوان برگزید. آیا می شود که روزی کسب جمعیت از این زلف پریشان گردد؟