تبليغاتX
به جای آن هزاری سبز...
به جای آن هزاری سبز...
پراکنده ها
بی بی سی از حزب توده نوشته بود تازگی ها و از سیاوش کسرایی هم کم نوشته نبود توی گزارش ها و مقاله ها. اسم سیاوش کسرایی را که دیدم یاد شعر افتادم. 

دلم تنگ شد برای شعر. و باز یادم آمد که چقدر دفتر شعر هر سال هر ماه هر هفته به زبان فارسی چاپ و منتشر می شود و من حتی رغبت خواندن یک خط آن را ندارم. دلم برای شعر به اندازه یک نقطه تنگ شد و باز دیدم که شعرهای دهه 40 است که در ذهنم به راه می افتد.

ای عطر ریخته

عطر گریخته

دل عطردان خالی و پر انتظار تست...

دیدم که دلم تنگ می شود و یاد مهدی اخوان ثالت و تصویر زرتشتش که چقدر شبیه خودش بود آن روزی که توی آمفی تاتر دانشگاه نشسته بود و تصویر شعر خوانی پدرش نمایش داده میشد می افتم و انگار بر من گریه می کرد ابر.... من خیس و خواب آلود

و باز این سوال سنگین گوشه ذهنم می نشیند که چرا ما اینقدر شاعر داریم؟ اینقدر زیاد که وقتی کثرت کتاب شعر و مجموعه های شعر با تنبلی و سلیقه خاص تو جمع می شود نتیجه ای جز این ندارد که 10 سال است شعر جدیدی نخوانده ای و ده سال است از این دوست روزهای تنهایی ات بی خبری.

این می شود که باز ناصر خسرو از پستوی ذهنت سرک می کشد

تو مزور گری مکن چو جهان                 خاک بر من مدم به نرخ عبیر

که چو موشان نخورد خواهم من           زهر داروی تو به بوی پنیر

این می شود که هی پژمان توی فیسبوک شعر می گذارد و تو فقط رغبت خواندن چندتایی از بورخس را داری. حتی ... ولش کن.

من که باشم که تمنای وصال تو کنم    یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم

بگذاریم و بگذریم.

ارسال در تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 توسط علی
اگه سری به وبلاگهای همسایه بزنید میبینید که خیلی هاشون دیگه رسما کار نمیکنن یا به ادرسهای دیگه و "سمت و سو" های دیگه رفتن و اگه روزگار قدیم بعضی از اونا رو هم یادتون بیاد متوجه میشید که مهاجرت هم مثل کنکور مثل یه قیف میمونه.

سمت نازک قیف مال قبل از مهاجرته. مهم نیست که چه رشته ای داری یا از کدوم سطح اجتماعی هستی یا چه تفریحاتی رو دوست داری یا اصلا چطور زندگی میکنی. مهم اینه که میخوای بری یه جای دیگه. باید اسسمنت بگیری و ایلتس بدی و لاج کنی. پس همه حرفها مشترکه و کمک کردن معنای روشن و مقدسی داره و توقعات هم واضح تر و عقلانی تره.

اما سمت گشادش بعد از اومدن به کشور استرالیاست. هر کی یه جور زندگی میکنه. یکی با گشت و گذار حال میکنه یکی با رفتن به کلاب یکی با امتحان همه چیزای ممنوعه. همه اومدن که راحت تر و سالم تر زندگی کنن و چطور زندگی کردنشون تنوعی داره به اندازه همه راههایی که جلوی پای یه آدم آزاد قرار داره. اینه که حرف مشترک کمتر میشه و کمک کردن و کمک خواستن هم معنای گنگی پیدا میکنه. از توقعات هم بگذریم.

برای همین باید به زودی خونه تکونی وبلاگ های همسایه رو هم شروع کنم. دلیلی نداره که کار بیربط کرد و آدرس عوضی داد. همیشه از رک بودن و حرف رک شنیدن خوشحال شدم.

بذار از دغدغه های اینروزام بنویسم. شاید بعدها بتونم قضاوت کنم که با زندگیم چه کردم.

فکر میکنم همه ماها یه جایی توی اعماق وجودمون خودمون رو مرکز عالم میدونیم. شاید هم یه جایی توی اون پستوهای روحمون از بلا و مصیبتی که سر یه دوست میاد کمی خوشحال میشیم. این دومی میتونه نتیجه عینی اون اولی باشه. کمتر کسی اینقدر صراحت یا شجاعت یا ظرافت داره که این موضوع رو به راحتی بگه. حالا من چرا دارم میگمش برای اینه که بگم درست در عین داشتن این حس که " تو از همه بهتری و هر کسی یه چیزی از تو کم داره" همه ما لحظه هایی رو تجربه کردیم که بعد از گذشت سالیان به خوبی میتونیم درک کنیم که در موقعیتی بودیم که برای یه نفر دیگه خیلی بیچاره یا بدبخت یا شوت یا از مرحله پرت یا هنوز توی اول راه یا ول معطل یا مفلوک جلوه کردیم. معمولا ذهن باهوش ما این لحظه ها رو از حافظه مون پاک میکنه تا راحت تر زندگی کنیم. من میخوام چندتاشون رو به یاد بیارم. میخوام چندتاشون رو بنویسم.

تازه رفته بودم سرکار. و تازه عاشق شده بودم. همه چیز برام تازگی داشت. قدم که بر میداشتم انگار زمین تکون میخورد. من تکونشم رو میفهمیدم. بهم نیرو میداد. گفتم که انگار مرکز عالم بودم. رفته بودم شرکت ساپکو و با کارشناس کارفرما روی موضوعی صحبت میکردم. نمیدونم صحبت از چی شد که ازم پرسید شما برای اینکار چقدر پول میگیرید. منظورش البته شرکتمون بود و برای کل کار. اما من درست نفهمیدم و فکر کردم حقوق منو میخواد بدونه و دراومدم که : ساعتی 450 تومن! نگاهش و چرخش سرش رو یادم نمیره. با خودش چی فکر کرد؟ و من در نگاه اون چقدر از مرکزیت عالم فاصله داشتم؟

توی دانشگاه بعد دو سال خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم سر و وضعم رو عوض کنم. بگذریم که بعدها فروغ بهم گفت که اگه همون جوری باقی میموندم ممکن نبود ازش بله بگیرم! یادش بخیر اون شلوار جین خوش دوخت و خوش رنگ لیوایز که مامان از همکارش برام گرفته بود و اون کفش های لژدار قهوه ای جون دار که از یه پاساژ زیرزمینی توی کرج خریده بودیم. داشتم از دانشکده مکانیک میرفتم عمران. یه شال گردن داشتم که خیلی درب و داغون بود. یعنی با بقیه لباسهام جور نبود و من اینو نفهمیده بودم تا وقتی که اون روز، موقع اون عبور یه پسری به همراهش گفت شالشو دیدی؟ دیگه نفهمیدم بعدش چی گفت. اما اگه اون روز دورترین آدم به مرکز عالم رو از اون دو نفر می پرسیدید احتمالا گزینه اولشون من بودم.

فکر نکنید که من از این لحظه ها حس ناراحتی به خاطر دارم. نه. ابدا. درست در همون لحظه حس من در مرکز عالم بود. بهترین آدم روی زمین. باید ده سالی بگذره که آدم بتونه از بیرون به این اتفاقات نگاه کنه. نظیر این لحظه ها الان هم به وجود میاد و دلیل اصلیش هم تکلم به زبان غیر مادریه. مخصوصا وقتی میخوام با سام پیش بچه های دیگه صحبت کنم. اینقدر نمونه اش زیاده که اگه بخوام بنویسم تا صبح باید بشینم پای کامپیوتر.

بودن توی این موقعیتها بعدها که بهش نگاه میکنی بهت یاد میده که قضاوت همیشه آخرین کاری باشه که راجع به دیگران انجام میدی. قضاوت امر مهمیه و نباید بر اساس برداشتهای آنی باشه. بهت یاد میده که درست در همون لحظه که با پیش زمینه مرکز جهان بودن یکی دیگه رو بدبخت و مفلوک و عقب مونده میبینی ممکنه همین نگاه از طرف یکی دیگه روی تو باشه و برای نگاهش هم دلایل زیادی بتونه نشون بده. بهت یاد میده وفتی یکی دیگه رو توی خواب میبینی ممکنه خودت خواب یه نفر دیگه باشی.

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم               دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

خوش به حال حافظ که وقتی مینوشت منزلش ویران بود و خانه اش آباد. ما که فعلا خانه خرابیم و منزلمان انگار که از آن ما نیست. به هر حال قصد من ناله و زاری نیست. روزگار سختی که بر ایران و ایرانی می رود نه قابل کتمان است و نه به سادگی میتوان راه حلی برای آن جست. وقت دیر است و باید تمام کنم.

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط علی
اینکه آدم بفهمه هر جیزی یه عمری داره چیز بدیه یا خوبه؟ نون به نرخ روز خوردنه یا فرزند زمان خویش بودن؟

اینکه دوره چیزی تموم بشه باعث اندوه از دست دادن اون میشه یا باعث شادی به دست آوردن چیزی نو؟

به ذهنم میاد و میگذره. جواب هم میاد. بحث هم توش هست. اما حقیقت مثل همیشه عریانه و کمی تلخ.

خسته شدم.

پراکنده ها باز هم پراکنده ها باقی خواهد ماند. اما سمت و سویی نو خواهد گرفت.

تمام آنچه از چهار سال پیش جوانه زد و رشد کرد اکنون نهالی شده که یارای زیستنش هست، بی که آبیاری هر روزه بخواهد.

می اندیشم نوشته های من زین پس از نوعی دیگر خواهد بود. میپرسی چه نوعی؟ هنوز نمی دانم.

تنها میدانم شخصی تر خواهد بود و کلی تر.

که فکر امروز من همه این است که کاش یک صد آنچه امروز در ایران شاعر داشتیم فیلسوف میداشتیم و ستایش اینروزهای من ستایش خرد است.

قرار نیست همه مبدع فکر نو و آورنده مکتب نو باشند. که اگر چنین بود هرج و مرج تا کنون هزار بار رخت جامعه انسانی را به باد داده بود.

برای هر نویسنده باید هزار خواننده باشد. خواننده ای که می خواهد انسان باشد. چونان انسان بیاندیشد و چونان انسان زیست کند. چه سود است در نویسنده بودن تمامی انسانها؟

این است که می اندیشم هر کس باید که صاحب رای و عقیده و مرام و مسلک خویش باشد و آبشخوری فراخور بجوید و از آن سیراب شود. انسان بودن دشوار نیست و نه محتاج پیچیدگی فکر.

به میهنم می اندیشم و یک مفهوم سرتاپای ذهنم را می لرزاند: اصلاح دینی از درون.


ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 توسط علی
توی شرکتی که کار میکنم یه جلسه داشتیم که Package Engineer های مکانیک و خط لوله همه اومده بودن. از بین نزدیک به سی نفر، هفت نفر ایرانی بودیم. اینروزا فهمیدن اینکه چقدر مهندسین با رتبه ارشد صنعت نفت و گاز از ایران به استرالیا و خصوصا بریزبن اومدن کار سختی نیست. کافیه توی بازار و سوپر مارکتها صورتهای آشنا را دنبال کنی. ایرانی ها همه جا هستن. در کل خوبه. خیلی هم خوب.

ما، یعنی من و فروغ و سام با مامان و راضیه رفته بودیم بایرون بی Byron Bay و اسپرینگ بروک Springbrook. یه شب رو هم توی Rainforest Ressort موندیم. برگشتنی هم سری به Crystal Castle زدیم. خیلی خیلی خوش گذشت. اما عطر بهار نارنجی که توی قصر آبگینه توی هوا پراکنده شده بود با اون حس عظیم صلح و آرامش بهترین نقطه سفر بود. ببینم چند تا عکس بلدم بزارم اینجا.

97913893705477506866.jpg

84609534451483288144.jpg

59544423246231047975.jpg

88777206847098079179.jpg

65545603948662491273.jpg

چند روز پیش دعوت شده بودم به مدرسه سام به مناسبت روز پدر. با چند تا بابای دیگه با پسرا مسابقه دادیم. طناب کشی، تخم مرغ و قاشق، اسکوتر، طناب بازی، فوتبال، اسکیت بورد و هاکی. یه چیزی که توی رفتار سام خیلی توجهم رو جلب کرد دقت عجیبی بود که توی حمل تخم مرغ توی قاشق داشت. مهم نبود براش که تند بره. مهم این بود که تخم مرغ نیفته. این رفتارش وسواس گونه اش با بعضی کارای سرسری و باری به هرجهتش اصلا نمیخونه. بیشتر باید بهش فکر کنم.

این روزا " ماجرای های تام سایر" نسخه اصلی اش رو دارم میخونم. یاد تمام خاطره های سالهای چهارم و پنجم ابتدایی توی ذهنم تازه میشه. روزهایی که با هومن راجع به تام و هاک و جو صحبت میکردیم و بازی هایی شبیه ماجراهای اونا ترتیب می دادیم. روزگار خوشی که سرشار از تازگی کودکی بود. یادمه یه روزی از اون روزا به مامان گفتم دوست دارم وقتی مردم برم پیش مارک تواین. اونم دعوام کرد و گفت دعا کن با انبیا و اولیا محشور بشی!

از وقتی بین ماشنهای مختلف سوبارو اوتبک رو انتخاب کردم تا حالا هزار بار از این تصمیم احساس عمیق رضایت کردم. فضای داخلی این ماشین توی کلاس خودش شاهکاره. مخصوصا وقتی قرار باشه با ماشین پر بری مسافرت یا اینکه باری رو از فرودگاه بیاری خونه. اصلا قابل مقایسه با رقباش نیست. خلاصه اینکه خوشحالم باهاش. البته امسال شرکت معظم جیپ یه مدل عالی گرند چروکی داده که اگه پارسال ارائه اش کرده بود میتونست انتخاب من باشه. ولی باز هم مشکل فضای صندوق عقبش هست. 

اما دوستان عزیزی که با نظرات خصوصی مارو مورد عنایت قرار دادن:

امین عزیز انتخاب وکیل بستگی داره به وقتی که خودت میتونی برای پرونده ات بذاری. اگه فرصتش رو داری توصیه میشه که از انتخاب وکیل صرف نظر کنی و پولش رو نگه داری برای اینجا.

حمید عزیز راجع به سایت زیر اسمان استرالیا بهتره برای ادمین سایت از طریق گفتگوی روزانه یا دوستانه پیغام بفرستید.

سعید جان سوالی باشه در خدمتم.

دوستانی هم که ایمیل میخوان و بعد خبری ازشون نمیشه آدم رو اندکی مشکوک میکنن. میدونید که.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 توسط علی
خیلی بهش فکر کردم که دقیقا چه اتفاقی براش میافته. هی بالا پایینش کردم. اینورشو دیدم، اونورشو دیدم. یعنی چطور میشه که اینطور میشه؟ بعد میگم به خودم که فارسی شکسته نمیتونه حسشو منتقل کنه. لحن جدی تری میخواد. بعد یکی میاد میگه که:

باید مرده باشی تا بدانی مردن چیست. درست مانند دل کندن. سختی مردن به همه جیز را آنی گذاشتن و رفتن است. و شاید بی بازگشتی آن کمتر ترا آزرده خاطر کند.

این است که ماحصل یک سال جستجوی من در هزارتوی ذهن و کنکاش و سرک کشیدن در کلاف سر در گم اندیشه های ناگاه تنها این است که هر آنچه ترا بیشتر به زبان مادری ات وابسته می کند، همان است که افسردگی دوری از سرزمینت را در درونت تحمل ناپذیرتر می سازد.

به زبانی دیگر هر چه نقاط قوت شخصیت تو بیشتر وابسته است به ساحت فرهنگ زبان مادری ات و این یعنی علاقه و اشتیاق وافر به یکی از مقولات عرفان، شعر، شطحیات، گویش های محلی، زبان کوچه و بازار، اسلام، تاریخ ایران، تصوف، شیوخ و ...، آنوقت پذیرفتن اینکه هجرت کنی و پایداری کنی در تبعید خود خواسته بیشتر مرگ آور است و بیشتر می پژمرداندت و بیشتر دیوانه ات میکند.

که آموخته ای با زبان دیگری بیندیشی و آموخته ای در فضای دیگری بپری.

و اینگونه است که ذهن بازی در می آورد برای پذیرفتن چیزهای نو. و می رمد از دوباره آموختن.

نمی دانم اینهمه درست است یا غلط. امروز برای من تمام واقعیت است و خواهم گفت که سالیان دیگر چگونه خواهد بود که سالیان دیگر من نه اینم که اکنون هستم و این نه تمام ماجراست.

دوباره باز حرفی از پس پشت ذهن می آید و سرک میکشد. بگذارید و بگذرید ببینید و دل نبندید...

بگذریم.

مامان و راضیه اومدن پیش ما. کلی روزای خوب داشتیم و کلی روزگار خوش هنوز پیش روست.


ارسال در تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 توسط علی

خب، قصه از اینجا شروع میشه که شما 15 یا 20 سال قبل توی ایران سالهای 1370 داری رشته ریاضی فیزیک میخونی و قراره که مهندس بشی. یعنی اینکه راههای خیلی متنوعی برای زندگیت سراغ نداری. مهندس نشی چی بشی؟ حالا قراره با این مدرک مهندسی چکار کنی و چقدر ازش بتونی پول دربیاری و اصولا مهندسی چی هست شاخ داره یا دم خیلی برات مهم نیست. درست خوب بوده رفتی رشته ریاضی فیزیک. بهترین فرصت ادامه تحصیلش چیه؟ مهندسی. به همین سادگی.

خب تو میری دانشگاه و از همه فعالیتهایی مثبت و منفی و خنثی ای که انجام میدی تنها نتیجه رسمی اش اینه که میشی مهندس. وقتی روزهای سال 1377 یادت میاد میبینی که صنعت خودروی ایران با تمام داستان مهندسی معکوس و ساخت داخل کردن قطعات و شناسنامه فنی و تست پلان و کارگاه و کارخونه های ریز و درشت از بهترین فرصتهای جذب مهندسین اون روزها بود. یادت میاد که تو هم تمام دوران فوق لیسانست رو توی این دفاتر و کارخونه ها گذروندی. و اینکه صحبتهایی برای جذب شدن به صنایع دفاع، پروژه های ماهواره ملی، شرکت مپنا، پروژه های نیروگاهی و اینها هم بود. درست وسط همین حرفها بود که تعریف پروژه های EPC توی وزارت نفت هم شروع شده بود.

گذشت و تو مدرک فوق لیسانست رو هم گرفتی و با راهنمایی بابای فروغ جذب صنعت نفت شدی. بعد هم 7 سال توی این صنعت کار کردی. شاهد تغییرات زیادی بودی، توی پروژه ها، توی کارفرماها، توی همکارات. به قول قدیمی ها یواش یواش واسه خودت کسی شدی. صاحب حدی از اعتبار. حرفت حرف شد و نظرت مورد قبول. شدی کارشناس مکانیک توی صنعت بین المللی نفت و گاز با کمی تجارب مدیریت پروژه.

همین روزا بود یعنی سال 1386 که تصمیم گرفتی کارت رو عوض کنی. یعنی بری یه شرکت دیگه. و این جستجو تو رو با مهاجرت آشنا کرد. و فهمیدی یه جای خیلی خیلی دور به تخصص تو نیاز هست. و بعد فهمیدی که داستان تازه ای توی گذران زندگی اینروزهای خونه آبا و اجدادیت در حال شکل گرفتنه و دلت بدجوری گرفته بود از هواهای عفن و آبهای ناگوار. این بود که دلت رو به دریا زدی و راهی رو شروع کردی که خط پایانش معلوم که نیست هیچ، خیلی مسیر روشن و مشخصی هم نداره.

خب از قصه گفتن دیگه خسته شدیم. ببینیم این مهندس صاحب تجربه 10 ساله، یعنی با رتبه ارشد (Senior)، توی صنعت نفت و گاز وقتی از ایران سالهای 1389 به استرالیای سالهای 2010 میاد با چه چیزی مواجه میشه؟

نمیشه گفت صنعت نفت و گاز استرالیا پیشینه خیلی دور و درازی داره. صنعتی که اینجا از نظر سابقه و اعتبار حرف اول رو میزنه صنعت معدنه. و یکی از کارفرماهای معظم اون هم شرکت BHP Billiton. اما توی نفت و گاز هم در 20 سال گذشته اتفاقات زیادی افتاده. مخازن اصلی نفت استرالیا توی اقیانوسهای هند و آرام قرار گرفتن و از دهها سال قبل مشغول تولید هستن. مخازن بزرگ گاز طبیعی هم در آبهای شمال غربی این کشور پیدا شدن که پروژه های تبدیل این گاز به گاز مایع و صادرات اون در اوایل قرن جاری تعریف و اجرایی شدن. خب همه اینا بازار کار خوبی برای مهندسین صنعت نفت و گاز ایجاد کرد. خصوصا در استرالیای غربی و استرالیای جنوبی به مرکزیت پرت و آدلاید. یه نگاهی به این پروژه ها بندازید. Gorgon و Pluto

اما اتفاقی که همزمان با مهاجرت مهندس قصه ما افتاد اتفاقی از جنس دیگه بود. یعنی پروژه هایی که بهشون unconventional oil and gas میگفتن. پروژه های coal seam gas / coal bed methane که جز طراحی های کلاسیک صنعت نفت و گاز محسوب نمیشد. توی این پروژه ها گاز متانی که در لایه های ذغال سنگ تحت فشار آب محبوس شده رو استخراج میکنن. به این ترتیب که با حفر چاههای نسبتا زیاد و استخراج آب از مخازن ذغال سنگ، گاز متان هم آزاد میشه. چیزی که این پروژه ها رو با چالشهای جدی مواجه میکنه نرخ نسبتا کم گاز از هر چاه، مشکلات دفع آب که نیاز به تصفیه داره و فشار بسیار کم گاز استخراج شده است. اما برای غلبه بر همه این مشکلات راه حلهایی پیدا شده و الان سه پروژه بزرگ برای تبدیل این گاز به گاز مایع در کویینزلند در جریانه. نگاه کنید به: APLNG ، GLNG, QCLNG

این پروژه ها بازار کار بسیار خوبی رو برای مهندسین با تجربه این صنعت فراهم کردن. نکته اینه که بازار کار برای کسانی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شدن هم خوب شده ولی نه برای مهاجرین. بلکه برای کسانی که از دانشگاههای استرالیا مدرکشون رو گرفتن. نکته اینه که استرالیا نیروی متخصص و ماهر نیاز داره و تبعا کار برای افراد با تجربه بین 5 تا 10 سال تقریبا راحت تر از رده های دیگه پیدا میشه.

خب این پروژه ها تقریبا همه دیسیپلینهای مهندسی رو در بر میگیرن، مهندسی شیمی، مکانیک، برق، عمران و مواد. اسم شرکتهای اصلی دخیل در پروژه ها از وبسایتهای بالا قابل اسخراجه و همه این پروژه ها الان در فاز طراحی و تامین کالا و کارهای مقدماتی اجرایی هستن. تبعا به زودی یعنی تا سال آینده وارد فاز اجرایی و از سال 2013 به بعد هم وارد تولید خواهند شد. میشه تصور کرد که چه حجم انبوهی از فرصت های شغلی وجود داره. از طراحی تا تولید و هر کسی که تجربه ای در هر فاز داره میتونه به راحتی جذب این بازار بشه. بازاری که به جرئت میشه گفت تا 5 سال بهترین بازار جذب نیروهای صنعت نفت و گاز توی استرالیاست. البته مقاومتهای اجتماعی و زیست محیطی وجود داره اما برای اونا میشه راه حل پیدا کرد و از طرفی بازار پر کشش فروش LNG هم چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.

اما وضعیت مالی این متخصصین به چه صورتی هست؟ الان متوسط حقوق سالانه مهندسین تازه کار برای کار دفتری 55000 دلاره. 9 درصد این رقم برای بازنشستگی و حدود 20 درصد هم برای مالیات کم میشه. متوسط حقوق سالانه مهندسین ارشد در صنعت نفت و گاز توی کویینزلند سالهای 2011 بالاتر از 100 هزار دلاره و تا 180 هزار دلار هم میرسه. برای این درامد درصد مالیات به نزدیک 30 درصد و بیشتر میرسه. اینکه یه نفر کجای این محدوده نسبتا وسیع قرار بگیره به خیلی چیزا بستگی داره. شرایط بازار، نوع مصاحبه، سطح زبان انگلیسی، قوانین داخلی کارفرما، اهمیت پست شغلی، میزان مسولیت و بخت و اقبال. این پول البته که رقم کمی نیست ولی مخارج روزمره شما چقدره؟

هزینه اجاره آپارتمان یا خونه دو خوابه بسته به نزدیکی به مرکز شهر و موقعیت نسبت به وسایل حمل و نقل عمومی و تجهیزات و اینا بین هفته ای 380 تا 600 دلار متغیره. متوسط فرض کنید ماهی 2000 دلار. هزینه خورد و خوراک و سایر هزینه های ضروری (Basic) اینروزها گرون تر هم شده و برای سه نفر فرض بفرمایید ماهی 1000 دلار. تلفن و اینترنت و برق و گاز هر ماه 400 دلار. اگه بابت ماشین قسط داشته باشید برای یه قرارداد 5 ساله اتومبیل نو فرض بفرمایید ماهی 600 دلار. هزینه رفت و امد به محل کار و گردش های آخر هفته رو هم جمع کنید با هم به قرار 200 دلار در ماه. خرید لباس فرض بفرمایید متوسط ماهانه باشه 300 دلار. تا اینجا شد 4500 دلار در ماه. بعدش شما علاوه بر خرج مقادیری برج هم دارید که متغیره فرض کنید 500 دلار در ماه میشه 5000 دلار در ماه سرراست. البته این عددا خیلی سرانگشتیه و جای بحث و حرف و حدیث زیاد داره. شما میتونی برای یه خانواده دو نفره این رقم رو به 2500 دلار در ماه هم کاهش بدی و خیلی هم از چیزی نگذشته باشی و به قول معروف راحت هم زندگی بکنی. از طرفی با یه کم اینور و اونور رفتن بیشتر به راحتی تا 6500 دلار در ماه هم ممکنه که خرج کرد.

از اون حقوق 100 هزار دلاری 70 هزار دلار دستتو میگیره که بعد از 12 ماه خرج از قرار ماهی 5000 هزار دلار میشه گفت 10 هزار دلار پس انداز داری. فکر کنم این تخمین خیلی سطحی ولی روشنی از شرایط مالی این آقا یا خانم مهندس ما و خانواده اش باشه. خب هر چی از حداقل ممکن حقوق به سمت حداکثر بری و هر چه از متوسط خرج کمتر هزینه کنی پس انداز بیشتری داری و میشه گفت که عدد کمی هم نیست. از 15 درصد درامد سالانه به بالا خواهد بود.

به این ترتیب درسی که توی ایران خوندی و تجربه ای که از تجربه های ایران اندوختی شد یه پس انداز بزرگ برای راه انداختن پروژه های استرالیا. اینم بگم که دانش فنی و تسلط حرفه ای همکارانی که توی ایران کار کردن الحق و الانصاف خیلی خوبه و اکثر کارفرماها اینجا راضی هستن. خود من به خاطر مشکل زبان شاید بیشتر از 30 درصد توانایی هامو نمیتونم استفاده کنم و این البته جای تاسف داره ولی در کوتاه مدت هیچ کاریش نمیشه کرد. حالا بگذریم از این بحث که ایا درسته که ما این تجربه رو برای آبادانی کشور خودمون استفاده نکنیم و بیایم اینجا و چه و چها؟ جای این حرف توی این پست نیست و همیشه به خودم میگم که من 6 سال تحصیلات عالیه رو با 10 سال کار جبران کردم یا نه؟ جوابش  بماند برای بعد.

گاهی با خودم فکر میکنم بعضی وقتا تو باید فقط سرتو بندازی پایین و معقول ترین کاری که میشه توی اون دوره زندگی ایت کرد انجام بدی. با تمام قوا. و هیچ فکر نکنی که آخه با این کارا که نمیشه زندگی چرخوند و اصلا این کار به چه دردی میخوره. هیچ کس نمیدونه قراره ده سال بعد کجا باشه و چکار کنه. اینه که اگه مهندس قصه ما هم وقتی داشت تستای مزخرف کنکور سال 1373 رو میزد یه ذره به ماهیت فلسفی اینکار بیش از حد گیر داده بود احتمالا الان افسردگی مزمن داشت و گوشه ای نشسته بود و مدام به عالم و آدم غر میزد.

ارسال در تاريخ جمعه هفدهم تیر 1390 توسط علی
میدانم که سه ماه یا شاید حتی کمی بیشتر از سه ماه نبودن و نگفتن زمان کمی نیست. یعنی که باید توضیح داد و عذر تقصیر خواست. اما از چه کسی؟ میشود به کسی که میخواند فکر نکرد و نوشت؟ یا حتما باید از همراهی نامرئی خواننده نیرو گرفت و نوشت؟ بگذار کمی فراموشت کنم. اینگونه شاید بی پرده تر بنویسم. شاید هم سایه همراهی تو باز نگذارد. 

وقتی که می آمدم سراغی از تو بگیرم دیدم چه گرد و غباری ترا فرا گرفته. شایسته بود که کمی گرد گیری کنم و بعد بنویسم. اما می ترسم توانم را صرف روبیدن غبار کنم و بعد خسته و فرسوده بی که چیزی بنویسم رهایت کنم. این است که نوشته هایم اینبار طعم غبار می دهد. انگار که سرفه میکنی، اما کمی تامل کن. هر گلویی به غبار عادت میکند. درست مانند دل که به غربت.

بعد از هفت یا هشت یا شاید چند ماه به ایران برگشتیم. فقط برای دو هفته و نیم. اما اوقات خوشی بود. آن را که باید دید دیدیم. آنچه را که باید شنید شنیدیم. و دیدم که چگونه ساختارهای جامعه ای که در آن بالیده بودم رو به زوال می رود بی که امید گشایشی باشد. و ترس بر من چیره میشد از نظام مندی بی شرمی. و هنوز چهار ستون بدنم می لرزد وقتی که می بینم مرزهای تعریف انسان چگونه دارد در کشور من جابجا میشود. این بود که گاه از فروغ می پرسیدم راستی دل تو برای کجای اینجا تنگ می شود؟

و اینگونه بود که دنیا دیگرباره پاسخی به من داد از جنس تجربه ای عمیق. وقتی که برگشتیم به راستی برای کمی بیش از دو هفته و نیم چنان احساس سردرگمی می کردم که بیش از 20 سال است مشابه این حس را در خود سراغ ندارم. انگار بخشی از وجودم جایی جا مانده بود. انگار چیزی از میان سینه ام کنده شده بود و پرتاب شده بود میان فضایی دور. افسردگی افسردگی افسردگی. سردرگمی و گیجی. و اگر نبود همراهی فروغ و شیرینی های سام تاب تحملم نبود.

به دوستی میگفتم وقتی زندگی ات را درست از وسط به دو نیم میکنی، آنوقت دیگر فقط دو زندگی نصفه داری. و دو زندگی نصفه هر قدر هم که خوب باشد هرگز یک زندگی کامل نخواهد شد. تو آن را شکسته ای و این ترک هرگز محو نمی شود. او با تست و همیشه یادآور شکافی است که تو در جام زندگی ات داری.

وقتی که میگویم ایران تو باید بدانی که منظور من چیست. ایران هرگز آن چیزی نیست که با خطی روی نقشه ای مشخص می شود. ایران تمام سی سال زندگی گذشته تست. نه که از جنس خاطره باشد که بیشتر از جنس زندگی است. او بخشی از تست. بخشی مهم و انکار نکردنی از تو. فضایی که روح تو در آن نفس کشید، زمینی که نزدیکان تو بر آن زیستند و در آن خفتند، ادبیاتی که همیشه دوستش داشته ای و به کمک آن دنیا را شناخته ای، فرهنگی که خوب یا بد از آن تست و تو اکنون نماینده اویی. وقتی میخواهی تمام آنچه بر تو گذشته است و ترا ساخته است و تو اکنون بودن خود را از او وام میگیری در یک کلمه خلاصه کنی آنوقت فقط میگویی ایران. و من دو هفته تمام مانند دیوانگان لحظه ای از داشتن آنچه داشتم شاد بودم و ساعتی از نداشتن آنچه میخواستم افسرده حال.

حالا هم نه اینکه خوبم. یعنی که البته بهترم اما تکلیف من هنوز با خودم روشن نیست که به قول فروغ نه دل ماندن هست و نه پای برگشتن.

باید گفت که مهاجرت پس زمینه وجودی ترا از تو میگیرد. و ساختن پس زمینه ای جدید نه اینکه نشدنی است که دشوار است و باید دوباره آموخت. نه یک زبان را که یک فرهنگ را. جغرافیایی جدید را، تاریخی دیگرگونه را و سر آخر به گونه ای دیگر دیدن، فکر کردن و زیستن را.

و درست میدیدم که دوباره سام این شروع دوباره برایش چه سخت است. روزهای اول بازگشتش به مدرسه یادآور روزهای اول مهد کودکش بود. کلافه بود و اندک گفتگویی که یاد گرفته بود از یاد برده بود. و باز می پرسیدم از خود که آنچه کرده ایم به راستی درست و راست بوده است یا ...؟

اگر که به این همه به چشم دوره ای گذرا بیندیشی البته تحمل آن آسوده تر است و این است آنچه ما امروز بر گزیده ایم. بگذریم.

*****************************************************************************

با سام می رفتیم مدرسه. قمقمه اش رو از بس که جویده از سرش آب میده و دیگه آب بندی نیست. اومد که کنترل درو بده بهم دیدم دستش خیسه. گفتم چرا دستت خیسه سام؟ گفتش که هیچی جامپیدم آب قمقمه ام ریخت.

وقتی ایران بودیم سام رو بردم مهد کودکش توی یوسف آباد. نیم ساعتی اونجا بود و کلی عکس گرفت و خوشی کرد. وقتی اومد بیرون ازم پرسید بابا چرا منو از اینجا بردی؟ و جواب من صورتی مبهوت بود با جمله ای گنگ که وقتی بزرگ بشی میفهمی.

برگشتیم و خونه مون رو عوض کردیم. آپارتمانی که بودیم مبله بود و یه حس موقتی داشت. هر چند همسایه هامون عالی بودن ولی باید این خونه رو عوض میکردیم. یه جای بزرگتر که اگه مامان باباها اومدن راحت تر باشن. دلمون نیومد سام رو دوباره جابجا کنیم از مدرسه. این شد که تصمیم گرفتیم توی همین منطقه بمونیم. آخر سر یه خونه پیدا کردیم که اینجا بهش میگن Townhouse. این جور خونه ها معمولا با طراحی دوبلکس هستن که اتاق خوابها طبقه دومن. سه خوابه با یه حیاط خوشگل و سرسبز و جمع و جور. نزدیک مدرسه و ایستگاه قطار. وسایل خونه خریدم. تقریبا همه چی. اتاق سام رو مرتب کردیم. خیلی خوب شده. اتاقشو دوست داره.

فکر میکنم کمی مرتب تر بنویسم از این به بعد و قولم هم یادم نرفته. به امید روزهای بهتر.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 توسط علی
ننوشتیم و ننوشتیم و کلی حادثه آمد و گذشت و رفت.

ننوشتیم و باز هم بر ارابه ها جنازه های بی سر آمدند. ننوشتیم و باز دوباره به دنیا آمدیم. ننوشتیم و باز عید آمد. ننوشتیم و باز هم گذران روز و گذار دوران.

یادمه یه روزگاری این وبلاگ برای جمع بندی کارهایی بود که به نظرم دیگه تموم شده می اومد و باید تجربه ای ازش به یادگار مکتوب می شد و بعد انگار که باری از دوشم برداشته میشد حس سبکی می کردم.

یادم هست که بعضی وقتا هم دست و دلم نمی رفت به نوشتن. و یادمه بعضی وقتا از سفر می نوشتم، از خاطرات، خلاصه از پراکنده ها.

چند وقتیه که این موضوع توی سرم میچرخه که اگه یه نفر که از قضای روزگار مهندس مکانیکه دست زن و بچه اش رو بگیره و از تهران سالهای 89 بیاد به بریزبن سالهای 2011 چطوری میشه؟ یعنی نه که زندگیه روزمره اش که زندگی حرفه ای اون به چه شکلی عوض میشه؟ جواب این سوال یکتا نیست مسلما ولی یه دونه از جواباشو من میدونم. شاید یه جوری جمع و جورش کردم و نوشتمش به زودی.

یه سری از وبلاگای همسایه دیگه متاسفانه توشون مطلب نوشته نمیشه. یعنی باید حذفشون کرد؟

سام شروع کرده به انگلیسی حرف زدن. اونم با لهجه صحیح اما غلیظ استرالیایی. دلمون غنج میزنه وقتی یه جمله کامل ازش میشنویم. اینقدر توی مدرسه خسته میشه که ساعت 7 باید بگیره بخوابه. معمولا تا 8 خواب هفت پادشاه رو هم دیده. 

توی فوریه یه سر رفته بودیم ساحل Mooloolaba. از صبح رفتیم و ناهار خوردیم. همبرگر روی اجاق برقی. رستورانهای زیادی هم داشت که غذاهای عالی دریایی میفروشن. بعدشم رفتیم توی اقیانوس و تا غروب موندیم. سام و افرا هم اره دادن و تیشه گرفتن. اما خوب بود و خوش گذشت. غروب که شد ساحل تماشایی تر شد.

یه هفته هم توی Mt Cootha درست بین دفتر کانال 7 و کانال 10 که یه جایه عالی برای پیک نیک هست بساط شیشلیک علم کردیم. خیلی عالی شد روی این اجاقای ذغالی. فروغ و سام کلی هیزم جمع کردن و چه آتیشی درست شد. بعدشم روش سیب زمینی تنوری کردیم و خوردیم. دو تا مهمون کم خرج هم داشتیم که همون روز خونه شون عوض شد و الان خوشحالن. روز گرمی بود.

به قول اخوان عزیزم، نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم...

و شب شط ....

ارسال در تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 توسط علی
داشتیم از ماشین پیاده میشدیم که بریم مهمونی جشن تولد که صدای فس فس گوشامو تیز کرد. خدا خدا کردم که این صدا هم از جک و جونورای اینجا در بیاد و اونی که ازش میترسم نباشه. درست مثل الان که درست نیمه شبه و یه صداهایی از پرندها و چرنده های اینجا میاد که میبرتت توی دوران ژواسیک.

اما پیاده که شدم دیدم نه داداش ماشینه که پنچر شده اونم چرخ جلو. یه میخ توش رفته بود به قاعده نعل خر. به یاد ابراهیم گلستان که نوشته بود: پرسید توی اینجا نعل خر کجا بود؟ و جواب گرفته بود که اینقدر که توی چرخ ما بره پیدا میشه!

خلاصه حالم گرفت حسابی. اینکه پنچری اصلا چیز مهمی نیست رو میدونم اما کلی فکری شده بودم که کجا باید درستش کنم توی این شهر غربت و نابلدی فوت و فن؟

زنگ زدم به شماره تلفن سرویس خرابی تو جاده. گفتش که یه نفرو میفرسته که چرخو عوض کنه ولی گرفتن پنچری توی خدمات نیست. خواستم بگم زحمت نکش خودم بلدم عوضش کنم که یهو نظرم عوض شد گفتم بگو بیاد. هم مهمونی خراب میشد و هم قولی که به سام داده بودم هپولی میشد.

طرف که اومد یه جمله گهربار گفت که برای همچی کارایی توی روزای تعطیل برو سراع Kmart. همین یه جمله کلید حل مشکل بود. یه سر به اینجا بزنید. توی بریزبن چندین مرکز دارن که تمام هفته بازه و خدمات کامل سرویس ماشین رو انجام میده و برای مواقع ضروری خیلی به دردبخوره.

البته ممکنه برای روز یک شنبه لازم باشه از شنبه تماس بگیرید و رزرو کنید ولی بالاخره مرکزی پیدا میشه که سرش خلوت باشه و منم یه دونه شو پیدا کردم و کارم راه افتاد. البته به جای پنچری 10 دلاری 30 دلار از ما گرفت چون میگفت باید حتما چرخو بالانس کنم و جز سرویس محسوب میشه. 

امشب شبکه اس بی اس فیلم پرسپولیسو نشون داد. خوب تموم نشد به نظرم، ولی روایت تلخی بود از واقعیاتی که گذشت و حرفهایی که وارونه شد. روایتی که هم سن و سالای ماها بدجوری با پوست و استخونشون درکش میکنن.

صحبت از پنچری بود راستی! باقی بقای دوستان!

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 توسط علی
مینویسم که یادم نرود، که هر روز دوباره با هم یا با کمی فاصله از هم از خانه خارج می شویم و هر کدام به سویی رهسپار. که همیشه همانست و تکرار را گریزی نیست. اگرچه دور اگرچه نزدیک.

مینویسم که یادم نرود که پسرکم هر روز به پای خود به مدرسه می رود. به جایی که جز اندکی توان شنیدنش نیست و جز اندکی هم گفتن نمی تواند. میبینمش که می دود به سوی مدرسه اش و می گوید : تو برو بابا من خودم میرم. و ذوق و شوقش بعد از ظهرها که با دوستانش می دود دستانشان را می گیرد و به عادت همیشه اش کمی با فشار و تندی و نهیبی که : سام، آهسته تر. و با این همه اشتیاق می دانم که دل کوچکش اندوهگین است از اینکه نمی تواند یکریز و پیاپی جمله جمله ردیف کند و همه چیز را با منطق کودکانه اش توجیه.

و گاه چقدر فکر می کنم که سام چقدر تنهاست. و اگرچه شاید نمی فهمد اما او تنهاست. و تنهایی اش را با ما قسمت نمی کند. در انتهای چشمانش می بینم که این تنهایی چون گنجی خانه کرده است.

مینویسم که یادم نرود فروغ چگونه بی که بخواهد دوباره همکار من شده است. و انگار 6 سال با هم بودن ما کافی نبود و سرنوشت کاری ما همچون زندگیمان در هم تنیده است و این است که حرفهای بیشتری هست برای گفتن و تجربه های کاریمان مشترک می شوند بی که بخواهیم و آدم های اطرافمان آشناتر و تحلیل هامان هم شاید کامل تر. و انگار دوباره باید هم درس بخواند هم کار کند هم زن زندگی باشد. و باز شانه هایش انگار باید که باری بیش از آنکه باید را تحمل کند.

مینویسم که یادم نرود سیل آمد و ما مبهوت شدیم. و شاید یکی از بزرگترین بلایایی بود که به عمر ما گذشت. سیلی که تا دم در خانه هامان رسید و تاملی کرد و برگشت. و مهمان خانه های بسیاری دیگر شد و لختی ماند و رفت اما لجنی به جای گذاشت متعفن و آلوده. و مردم این شهر که نژادشان نزد قدیمی های ما به بی عاطفگی مشهورند چطور آدم بودن را به جای عاطفه داشتن به من نشان دادند و چگونه به داد همنوع رسیدند و بنی آدمی را تمام کردند. گروه گروه به یاری هم شتافتند و دیگر اثری نیست از آلودگی هر چند خرابی هنوز به چشم می آید اما دور می نمایاند. انگار سالی پیشتر سیلی آمده. و وحشت من که دلهره و کابوسی بود از امانتی که به من سپرده و می دانستم به شایستگی نگاهش نداشته ام و شکر خدای را که آسیبی نرسید و دلهره به پایان رسید.

مبادا فراموش کنی که روزگار بر تو چگونه می گذرد. و مبادا جنون رندی تو را هم در بر گیرد. زنهار که هیچ نقدی بهای آدمی بودن تو نباشد و برای تو که نیک میدانی در اندرون تو مردی است مشغول به توجیه و تفسیر، عذری پذیرفته نخواهد بود.

سخن گفتن با مردمان اینجا ساده نیست. و من انگار توان شیوا حرف زدن به زبانشان را ندارم. کلمات هنگام گفتن انگار جویده می شوند و مفهوم بلاتکلیف. انگار که فکهایم آزرده می شوند جز به فارسی حرف زدن. و این درد را هنوز درمانی نیافته ام. کار را می توان پیش برد اما آزردگی هست و تنهایی. و اینها همه ساده نیست.

مبادا فراموش کنی تمام آنچه را بر تو و بر عزیزان تو اینجا این روزها میگذرد. انگار قراری نیست. همه چیز موقتی است و موقتی بودن هم موقتی است. گنگ و نا مفهوم.

بگذریم که حرف بسیار است و مجال اندک. نمی دانم چرا مدام این جمله تاریخ طبری به ذهنم می آید. بگذار بنویسمش. شاید که از حرفهاییست که مبادا فراموش شود.

که کس را نکشتند به زاری که حسین بن علی را کشتند.

ارسال در تاريخ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 توسط علی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود